خرید بک لینک
این آهنگیه که از اعماق وجودم هزار دفعه برای دخترم میخونم.من فکر میکردم هیچکس برام به اندازه ی پسرم دوست داشتنی نیست اما حالا دخترم رو هم خیلی خیلی دوست دارم.من میتونم همزمان برای دو نفر باشم. هم برای پسرِ ۴ سال و ۸ ماهه که کلاس های تابستونی باحالی رو همراهی اش میکنم و پشت در کلاس میشینم تا در باز بشه سریع سرمو به سمتش بچرخونم تا مطمئن بشه من هنوزم پشت در کلاس هستم. تا برای رنگ آمیزی اش جیغ بزنم از خوشحالی و خوشحالش کنم.هم برای دخترم که وسط کلاس پسر میام بیرون از فرهنگسرا، توی ماشین تا بهش شیر بدم. تا بوسش کنم و زود برم بالا.من همزمان هم برای شعر حفظ شدن پسرم ذوق میکنم هم صدای آ درآوردن دخترم خوشحالم میکنه.امروز با تمام شلوغی هاش داشت افکار منفی میومد سراغمبدو بدو به پسرم گفتم بریم اتاقت رو تمیز کنیم، اتاقی که ۴ ساعت زمان میبرد برای تمیزی.اتاقی که لباس ها و اسباب بازی ها ی زیاد باهم قاطی بود، کاغذ و مدادرنگی و ...همش مرتب شد و من خوشحالم که نذاشتم ذهن منفی باف به کارش ادامه بده و به هدفش برسه.خدایا باید یه جایی پیدا کنم که ایمانم به تو بیشتر بشه، باید روحم صاف بشه صیقل بشه، تا به یه شک توی دلم کل ایمانم روی هوا نره.کنارم باش خدا جون

برچسب: نویسنده: سجاد خوشنام تاريخ: سه شنبه 30 آبان 1402 ساعت: 20:15

من هم خسته از این روزگار عجیب و غریب، دیگه روحم توان ادامه دادن نداشت. افتاده بودم تا دیشب که از خدا خواستم کمکم کنه.بدنبال من آمدند، گفتند بلند شو، دستت رو بده به من، گفتم شما؟ گفت مگر کمک نمیخواستی! گفتم: مگر صدای من شنیده میشود؟ گفت: البته که شنیده میشود. گفتم: درمانده ام، گفت: آمده ایم تا از درماندگی بیرونت آوریم. گفتم: توان ندارم، گفت: ما توان هم میدهیم. گفتم: چگونه مرا یافتید، گفت: به خواست خدا ما آمده ایم تا نوری در قلب تو روشن کنیم، تا روحت را به خدا نزدیک کنیم، با این نزدیکی حتما حالت خوب میشود.اشکهایم جاری شد، گفتم: فکر میکردم هرگز صدایم را نمیشنود با اینکه بارها از او دیده بودم که جوابم را داده است. چطور پس از این همه سختی به کمک من آمدید؟ گفت: در تمام سختی کشیدن های روحت کنارت بودیم، و تکرار میکردیم و از عزت و جلال خداوند میگفتیم.اما هرگز گوشهایت صدای ما را نشنید. گفتم: چطور الان صدای شما را میشنوم؟ گفت:به اذن خداوند گوشهایت قلبت باز شدند. گفتم:الان که اینجا هستید حال من بهترین حال دنیاست، میشود که همیشه اینجا باشید؟ گفت: همیشه هستیم، فقط تو باید گوشهایت را شنوا کنی. گفتم:چطور این کار را کنم؟ گفت:هر چه رابطهی تو با خداوند بهتر و بیشتر باشد گوشهایت شنواتر میشوند.گفتم: فاصله ی من با خدا خیلی ست. گفت: تا قلبت مگر چقدر راه است؟گفتم: قلبم؟! مگر او در قلب من میماند؟ گفت: مگر جایی بهتر از قلب بندگانش دارد که برود؟لرزیدم. از این عشقِ نامحدود.چقدر دلم خدایم را میخواست.گفت: باید مکالمه ی ما تمام شود. گفتم: نه، خواهش میکنم، بمانید. من با شما آرامش دارم. گفت: هستیم، فقط صدایمان را با گوش های قلبت بشنو.میترسم اگر بروید باز در این هیاهوی دنیا اسیر شوم، و شما رو به فرامو

برچسب: نویسنده: سجاد خوشنام تاريخ: سه شنبه 30 آبان 1402 ساعت: 20:15

صفحه بندی